خاطراته قدیمی

امروز صب داشتم دفترهای خاطرات قدیمیمو نگاه میکردم.

از سال 81 خاطره نوشته ام چن ساله ام بود؟ 10 سال....

اولین خاطره ام مثه یه گزارش بود مصمونش این بود:

من به مامان کمک کردم ,این خواهرم داره فلان کارو میکنه اون یکی فلان ...

هوا چقد گرمه و من شربت آلبالو درس میکنم.

خوبه بدونی تو 10 سالگی به چی فکر میکردی...

بعد خاطره های 2 سال کنکور دادنمو خوندم که هر روز تکرار کردم خدایا کمکم کن دانشگاه تهران پزشکی بخونم.

چقد آرزو چقد توکل .

چقدر من ناشکرم از خودم بدم میاد . مگه همینو نمیخواستی ؟

فک کردم چقد تغییر کردم دنیام چقدر پاک بود . آدم ها اینجوری نبودن.

من بودمو آرزوهام......

چقد تو اون دفترها نوشته ام که از فلان رفتار فلانی بدم اومده و الان دارم همون کارو انجام میدم .

نه توکلی نه سجده ایی..... ,ادای آدمای باکلاسو میخوام دربیارم؟!!!!!!!!

چقد عادی شده واسم همه چیز !

چقد از بابا بدم میومد چقد گذاشتو رفت .

چه روزهای بدی.

چه روزای بدی.

feeling :بازنده

 

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید