روزهـــــــــــــــای بلوطی ♥

خاطره-چرندنامه-خزعبلات ذهن مالاخولیایی و.........

 
خواستگاری و خودکشی
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
 

الان که دارم اینو می نویسم ساعت 12 و 44 دقیقه اس.

فردا هم کلاس دارم باید صب زود پاشم .موندم این وبلاگ واسه کیه خدایی !!!!!!!!!عیب نداره واسه دل خودمه.

میدونی من 3 تا خواهر دارم و یه برادر . خواهر بزرگم 29 سالشه به دلایل پیچیده ایی حالا بعدا میگم.

تا این سن ازدواج نکرده .ماها همه مجردیم .بگذریم...

چن وقت پیش براش یه خواسنگار اومد .شما بگین پویا .

آره .اونم 36 سالشه و همشهریمونه ولی اومده تهرانو اینجا کار کرده و ...

خلاصه اش اینه که وضعه مالیش زیاد بد نیس .ولی خواهر من ارشده و اون لیسانسشو تموم نکرده.

از یه طرفم الانه الان شغل نداره ولی می گه بعد ازدواج انگیزه میگیرم و از این حرفا...

روزی که اومدن واسه صحبت قیافه ی خواهرم دیدنی بود (میترا!)

می گف پای پویا بو میداده.بعدشم گریه کرد من از این خوشم نمیاد.احساس نداره.مامان هم گف اصلا شورو شوق ازدواج نداره!

ولی فردای همون شب که رفتن بیرون و پویا ؛میترا رو نهار دعوت کرد و بیشتر با هم حرف زدن (پول خرجش کرد)نظرش تغییر کرد.

ولی یه چیزی که باعث ناراحتی من شده اینا نیس اینه که ما با این که وضعه مالیمون خوبه ولی مامانم به میترا میگه تو از پس اندازه خودت خرج کن.واسه جیهزیه ات ما لان وضعمون خرابه.

بعد ما میگیم :اکی ؛ولی شما هم یکم کمک کنین

 میگه: باشه وام ازدواجم بگیر.

انگار ما بچه های همسایه ایم !!!!!!!!!!

بعد هم رو به میترا می گه:ما خرج تحصیله تو رو دادیم.

حالا مگه چقد شده بوده 5تومن هم نبود .از این آدم لجش در میاد که سرو صداهای مامانم فقط واسه ماهاس ولی به بابا هیچی نمیگه.

الانم که من از دستشون ناراحتم شدم بچه ی بده ام.

به خدا دهاتی ها هم به دخترشون جاهاز میدن.انگاری ما بیو ه ایی چیزی بودیم!

کاش جلو بابا رو میگرفتی !ما که هووت نیستیم!

پ.ن :پریروز یکی از ورودی های قدیم تر دانشگاه خودشو کشته!البته نمایشی ساعت 7 صبح اومده دانشگاه بعد از طبقه 2 خودشو انداخته رو درخت.

ناراحت نباشید زنده اس فقد دستاش شکسته.

میگن عاشق بوده.مامانشم واسه اش خواستگاری رفته.خخخ

حالا شاید دختر رو دادن بشچشمک

خدایا اون چیزی که واقعا صلاحه پیش بیار.

نظر تو چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟