روزهـــــــــــــــای بلوطی ♥

خاطره-چرندنامه-خزعبلات ذهن مالاخولیایی و.........

 
تفکرات کثیف....!عادتای بد!!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
 

قراره یه سایت مرتبط با رشتمونو .یکی از بچه های دانشگاه که از طرف من ملقب به خضرعلیه راه اندازیش کنه.

منم که جونم در میاد واسه فعالیتای مجازی گفتم ما هم هستیم.حالا امیدوارم دستمو یه مقداری باز بذاره .کلن پشیمونم چرا فعالیت بیشتری نداشتم خیلی حماقت داشتم  خودمو درگیر حرفای بچه ها میکردم یا فک میکردم مطلبی که میذارم خونده نمیشه یا هزار و یک دلیل بچه گانه ی دیگه ام.الانم حماقتام همچنان هستنیشخند

ولی همین که اینجام و مینویسم یه مقداری جسارتمو بیشتر کرده اینجا رو دوس دارم و نسبتا راحتم.مخاطبامو دوست دارم چون اصلا همو نمیشناسیم و امیدوارمم نشناسیم  و نه بر اساس ظاهرم و نه خانواده ام و نه خاطرات گذشته ام قضاوتی رو من نداره.

ولی  بدبختی اینه که وقتی مخاطبت بیشتر میشه  یه جورایی سعی میکنی خودتو بهتر از اونی که هستی نشون بدی درواقع خودسانسوری من شروع شده.

چیزایی بود که دوست داشتم بنویسم ولی جراتشو دیگه ندارم .من حتی از شماهایی که نمیشناسمتونم میترسم ..که دیگه وبلاگم نیاین و کامنت نذارین...!!

اینجوری میشه که واسه دل خودمم مطلب نمیذارم.

ومن به بودن دوستای مجازیم عادت کردم.

به نظر من عادت کردن خیلی وحشتناکه...  عادت به بودن بعضی آدمها تو زندگیت ...عادت به بعضی کارها ...عادت به بعضی حرفها...

و اینجاس که ترکشون سخت میشه . انگار با ترکش یه تیکه از وجودتم کنده میشه.دیگه اون آدم قبلیه نیستی ! آب رفتی! 

شایدم عشق هم یه نوع عادت و خودخواهی باشه اسمشو عوض میکنن که صورت حوش تری از اسارت داشته باشه.

نمیشه جلو عادت کردنو گرفت.تو ناخودآگاهت تو تک نک سلولات نفوذ میکنه.حتی یه ایمیل قدیمی که حالا نیس غصه دارت میکنه!میشه شخصیتت!زندگیت!

این عادتاس که پایبندت میکنه به اصول من درآوردی!به تکرار!به محدود کردنمون!و توقعات!!

ولی میشه رها زندگی کرد؟رهایی ینی خوشبختی؟

بعدا نوشت:دیشب میخواستم اینم بنویسم ولی بد خوابم گرفته بود.این عادتایی که گفتم یه دفه بد کار دستم دادخنده .اون اوایل که ما با شخصیت فانتزی خضرعلی آشناییت نداشتیم.خیلی سخنرانی میکرد درمورد ادب و اخلاقیات... همه ی حرفاشم تو وبلاگ دانشکده میزد.

به طبق عادت هر روز دانشکده بعد نهار عملا بیکار بودیم.رفتیم سایت دانشکده. اون موقع ها سایتمون دختر و پسر یکی بود.

هیچی دیگه منم اومدم وبلاگو باز کردم و بلند بلند خوندن .اصلانم حواسم به اطراف نبود ولووووووم منم که ماشاا... قوی!تا ته دانشکده صدامو شنیدن حتمی .رسیدم به یه مطلبی که واقعا نمیتونستم تحمل کنم .دیدم نمیتونم ساکت در مقابل این حرفش باشم:

و گفتم :زر نزن بابا!(جمله رفته تو خونم در نمیاد متاسفانهنیشخند )

بعد دیدم دوستم بال بال میزنه .منفجر شد از خنده .

رومو که برگردوندم دیدم بحححححححححححله مستر خضر علی لبخند میرنه و سر تکون میده.

دیگه منم نعره ها زدم .و خودمو فحش دادم سر این دهنی که بی موقع باز شدخنده

حالا با کلی سرخو سفید شدن پاشدم رفتم عذرخواهی کردم ( الانا فک میکنم نباید به روی خودم میاوردم اصلا !)

هی من میگفتم :ناراحت شدین؟.واای ببخشید  منظورم شما نبودینخنده(عمه ی من بود پ!!)

هی اون مثه دختر بچه ها میگفت :نه .نه!خجالت(یه جوری که انگار بیشتر نازمو بکشمژه)

اصلا از این وضعیت مسخره تر وجود نداره .بری به خضر علی بگی ببخشید گریهاونم ناز کنهکلافهتو مطلبی که در مورد اخلاقه بگی زر نزن بابا!!

پ.ن1:اینا نظریات منه .میدونم میدونم خیلی هوشمندانه اسخنده 

پ.ن2:ساغت 4 و نیمه صبحه تعجبدیگه خودتون بفهمین خواب بودم نوشتم !

پ.ن3:همه واسه من معلم اخلاق شدن .(دختر خوبی هستی ولی بد تربیت شدی؟!)اینو کجای دلم بذارم؟هان؟اصن صلاحیت داری در مورد اخلاق نظر بدی یا تربیت من؟

پ.ن4:دوباره نوشتمو خوندم یه جاهاییشو اضافه کردم یکمم کم کردم .فک کنم بهتر شد!!یه قسمتایی واقعا بی ربط بودن!!!در حد لالیگا!!