روزهـــــــــــــــای بلوطی ♥

خاطره-چرندنامه-خزعبلات ذهن مالاخولیایی و.........

 
...
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٩
 

      از زندگیش راضی نبود.دنیا بش بد کرده بود.تنها همدمش تو تنهایی شعرهای دوبیتی بود.باباطاهر ،خیام و...  می خوندو گریه میکرد.

دختر اول بود.تا وقتی به زوره کتک، شوهرش دادن .خواهر برادرای کوچیکترشو جمع میکرد.وقتی خیلی بچه بود آبله گرفت . جای آبله روی صورتش برای همیشه موند چون پدرش پولشو حروم خرید ضماد نکرد.

شوهرش دم حوض، وقتی داشت کهنه ها رو میشست دیده بودش .با ننه اش اومدن خواستگاری .

گفت :نمیخوامش.

جوابش کتکای بابا بود.اینجوری بود که شوهر کرد.

شوهرش مرد بددهنی بود.مدام.... فحشش میداد...سیگار میکشید...ایراد میگرفت.آدمه بدی نبود ولی شاید اونم زیر بار این همه فقر و نداری و فرهنگ اینطوری شده بود،آخه میدونی وقتی بچه بود ننه اش از بابای معتادش طلاق گرفت .اونم تو کوچه ها بی پدر  بزرگ شد.اون موقع ها جنگ جهانی بود.!

سالها پشت هم میومدن .کم کم  نشونه های یه بیماری دیگه رو تو خودش دید .بچه اولشو که زائید فهمید سله استخوانی داره.

داروهاشو بگیر نگیر میخورد.دیگه انقد درد تو بدنش جمع شده بود که مسکن ها رو چن تا چن تا میخورد.

از یه طرف دیگه میگرنه لعنتی !سرش گیج و گیج ......

 دردشو نمیفهمیدن ،هیشکی نمیفهمید .با خودشون میگفتن داره بازی درمیاره،این زن هیچ چیش نیست...

 2 تا پسر داشت و یه دختر.عجیب بود که صادق نسبت به دختر بچه انقد مهربان بود.و دختر نسبت به اون....

تنها دلخوشیش یه عروسی بود ...تو عروسیا بود که میخندید، شاد بود یادش میرفت از خودش...میرقصید...میرقصید.

جمعه ها که میشد دسته دخترشو میگرف با هم میرفتن قبرستون که یاده رفتگان باشه که به خودش بگه آخر عاقبت هممون همین ...حالا هر طور که بودیم.

واای که چقد قبرستون واسه دختربچه ترسناک بود .

برگشتاش با هم یه بستنی میخوردن .دیگه دختربچه یادش میرفت از قبرها... از لا الله الا الله گفتنا...از آدمای مشکی پوش...از قبرای چال کنده.

 

+این پستم در مورد مادربزرگ عزیزم بود.که چه زندگیه سختی داشت.که رو دلم موند بش بگم:دوست دارم.

الان 6 سال فوت شده .دلم امروز واسه اش  بدجوری تنگ شده ناراحت