روزهـــــــــــــــای بلوطی ♥

خاطره-چرندنامه-خزعبلات ذهن مالاخولیایی و.........

 
مامان معلم دینی و دخترش!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۳
 

امروز با دوسنم مریم و مامانش رفتیم بازار .

سالها بود این دوستمو ندیده بودم شاید 7 سالی میشد .مامانش معلم زاهنمایی قرآن و دینیمون بود.

از اونجایی که با خواهرم سوگل 1ساله درسی فرق داشتم معلمامون تو راهنمایی مشترک بودن.همیشه هم سوگل درسش بهتر بود و این حسو داشتم که منو با اون مقایسه میکنن.و حتی میگفتن بهم خواهرت که درسش خیلی خوبه تو چرا اینجوری هستی،در این حدگریه

منم درسم بد نبود ولی تو درسی مثه ریاضی اصلا خوب نبودم به اندازه سوگل.

این معلم قرآن و دینیمونم حتی سوگلو خیلی خوب و بهتر میدونس و حتی یادمه یه نمایشگاه مذهبی واسه مدرسمون راه افتاده بود و منو سوگل نقاشی کشیده بودیم و نقاشی من خیلی عالی شده بود(چون خواهر بزرگم کمکم کرد سیاه قلمو و... )

ولی در کمال ناباوری نقاشی منو اصلا تو نمایشگاهشون نذاشت بذارن.و بردمش خونه!

در کل این تو تمام سال های تحصیلیم منعکس شده بود که یه عده معلم بیشعور منو مقایسه بکنن با خواهرم.

حالا کجا بودیم؟

آها !به این دوستمم که بعده سالها زنگ زدم بازم مامانش میگه سوگل چطوره؟خنثی

امروز که مادر و دخترو دیدم با سوگل.مامانه خیلی تغییر کرده بود اون موقع ها چادری بود و اینا

الان مانتویی بود تازه تره ایی هم پیداهیپنوتیزماستغفر و....

مریمم به شدت قد کشیده بود یه چیزی حدود 175 .من اصلا به چش نمیومدم انقد قدش بلند شده بود.

کلی این مریم اذیت کرد پاساژ رضا رو 10 دفه دیدیم رفتیم این ور اون ور اصلا و ابدا چیزی نخرید.

فک کنم یکم از منو سوگل خجالت کشیده بود یا نمیخواست بره پرو کنه .الله و اعلم.

اون دوتا که چیزی نخریدن ولی من یه کیف دستی سفید چهارخونه اسپرت-زنونه تقریبا گرفتم .

دلم یه مانتو سنتی خوشگلم میخواد .با یه رنگ باحال.

البته خیلی اونجا بود ولی اینا چیزی نمیخریدن منم دیگه نمیتونستم ناراحت

من  آخر نفهمیدم از قیمت ها ناراضین زیادی گرون بود یا ارزون ،آخه هیچی نخریدن.

وضعیتی بود ....!!!!!!!!تو آفتاب و گرما!!!!!!!!!!!!!

پ.ن:هنوز مامانم نیومد دلم تنگ شده قلب