روزهـــــــــــــــای بلوطی ♥

خاطره-چرندنامه-خزعبلات ذهن مالاخولیایی و.........

 
برای تو پدر
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢
 

یادته بابا تولدتو؟

یادته میترا واسه ات کیک پخت.

یادته خونه رو تمییز کردیم.

یادته لباس مهمونی پوشیدیم.

یادته  یه برگه آچار و تا زدم روش ماکارونی و عدس چسبوندم برات کارت پستال درس کردم یادته خوندیش؟ ولی من دوس نداشتم بلند بلند بخونی.

یادته اصلا؟دست خودمه اون کارت واسه تو که بی اهمیت بود.

یادته تو مثه پادشاه ها رو مبل میشستی ما باید میومدیم دونه دونه روتو میبوسیدیم.

یادته بداخلاقیاتو؟

یادته چیزایی که واست خریدیمو هیچ کدومو استفاده نمیکردی؟

بابا چرا باید بهت بگم باباجوون؟

چرا  به مامان نمیگم مامان جون؟

جرا همیشه ایراد میگرفتی ؟چرا دوسم نداشتی؟چرا حتی یه دفعه هم منو بقل نکردی ؟چرا من میدونم دوسم نداری؟

چرا انقد سرد شدم با تو ؟چرا انقد اذیتمون کردی؟

چرا هفته ها و هفته ها با ما قهری بدون دلیل؟همیشه تو اتاقتی؟چرا وقتی نیستی ما خوشحالتریم؟

کاش دوسم داشتی کاش دوست داشتم انقدر که حس کنم واقعا پدرمی نه این که یه غریبه باشی.

خودت که همیشه میگی:فک کن بابا نداری .

!feeling : افسوسAlas