روزهـــــــــــــــای بلوطی ♥

خاطره-چرندنامه-خزعبلات ذهن مالاخولیایی و.........

 
خاطراته قدیمی
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢
 

امروز صب داشتم دفترهای خاطرات قدیمیمو نگاه میکردم.

از سال 81 خاطره نوشته ام چن ساله ام بود؟ 10 سال....

اولین خاطره ام مثه یه گزارش بود مصمونش این بود:

من به مامان کمک کردم ,این خواهرم داره فلان کارو میکنه اون یکی فلان ...

هوا چقد گرمه و من شربت آلبالو درس میکنم.

خوبه بدونی تو 10 سالگی به چی فکر میکردی...

بعد خاطره های 2 سال کنکور دادنمو خوندم که هر روز تکرار کردم خدایا کمکم کن دانشگاه تهران پزشکی بخونم.

چقد آرزو چقد توکل .

چقدر من ناشکرم از خودم بدم میاد . مگه همینو نمیخواستی ؟

فک کردم چقد تغییر کردم دنیام چقدر پاک بود . آدم ها اینجوری نبودن.

من بودمو آرزوهام......

چقد تو اون دفترها نوشته ام که از فلان رفتار فلانی بدم اومده و الان دارم همون کارو انجام میدم .

نه توکلی نه سجده ایی..... ,ادای آدمای باکلاسو میخوام دربیارم؟!!!!!!!!

چقد عادی شده واسم همه چیز !

چقد از بابا بدم میومد چقد گذاشتو رفت .

چه روزهای بدی.

چه روزای بدی.

feeling :بازنده