روزهـــــــــــــــای بلوطی ♥

خاطره-چرندنامه-خزعبلات ذهن مالاخولیایی و.........

 
کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳
 

درست یک سال پیش بدبختی های من شروع شد.

درست یک سال پیش با آدمی آشنا شدم که به نظر از همه لحاظ عالی بود.

قیافه نسبتن خوب ،وضع مالی خوب!دو تا فوق لیسانس!باهوش!خوش مشرب و...

راستش این آشنایی خیابونی بود بنابراین من اصلن اوایل روش حساب نکردم و فک کردم جالب نیست مثه همه آشنایی های خیابونی دیگه!

نهار مهمونم کرد ،حرفای جالب زد .بدون هیچ حرف بدی !یا کنایه خاصی!رفتار جالبی داشت پرحرف بود و از خودش خیلی تعریف میکرد!

خیلی کم اس میزد .شاید یه بار در روز یا دو بار.من از این رفتارش خیلی ناراحت بودم .همش میگفتم این چه طور دوستیه!میگفت آنتن نمیده خونمون و این حرفا!

تجربه ایی هم نداشتم!بهش گفتم با کسی دوست نبودم.

این موضع ناراحتش میکرد میگفت تو بی تجربه ایی و دوستی یه مقدار مشکل تر میشه.بعد اون گفت 6 تا دوست دختر داشته!که چشای من در اومد از کاسه!و خودشو توجیه میکرد میانگین از 20 سالگی !سالی یه دونه هم باشه 6 تا عددی نیست!

!اهل پارتی بود !خدا رو قبول داشت ولی اونو به اموراتش ربطی نمیداد!(این جدیدهخنده)

 دوستی  مزخرفی بود.ی دفه با دوستاش دعوتم کرد .تو اون قرار بود که دستمو گرفت و بوسید.کلی هندونه زیر بغل من گذاشت!

من خیلی خجالت کشیدم ودوستاش به من میخندیدن !تا چن روز بعد فکر میکردم دستی که بوسیده داغ شده!و عذاب وجدانم داشتم!و دوستیمو از مامانم پنهان میکردم.

انقد به فکرش بودم که مامانم فهمید من یه چیزیم هست!در حالی که اون به زور یه اس میزد در روز .و من مثه یه آدم احمق همش به فکرش بودم.

چن روز بعد بیرون رفتن با دوستاش یه جوک  اس ام اس زد با مضمون بد.و شروع کرد که :

شماره پات چنده؟قدت چنده؟وزنت چنده؟!

خیلی بهم برخورد از این رفتار .گفت :مگه چی پرسیدم؟! آخرشم گفت (بی خیال!)

از اون روز به بعد دیگه نه اس داد نه زنگ زد!شاید با خودش فهمید من اهلش نیستم!

یه هفته بعد من خیلی عصبانی بودم از این بی خبری و اینکه منو چی فرض کرده؟! از اف بی پاکش کردم.یه اس هم دادم بهش که من بلاکت کردم ناراحت نشو!!!(چه خلی بودم!) جوابش یه اهووم بود.دیگه هیچوفت نه اس دادم نه زنگ زدم.و اونم همینطور.

 با اینکه این رفتارو با من کرد.چون ظاهر خوب و موقعیت خوبی داشت همش به فکرش بودم و منتظر بودم زنگ بزنه یا اس بده.شبا از خواب بیدار میشدم گوشیمو نگاه میکردم.دیونه شدم تا از یادم بره تا فراموشش کنم.تو خیابون آدما رو شکل اون میدیدم!

گاهی صفحشو نگاه میکردم تو اف بی .که همش پستای گنده تر از دهنش میذاشت.که بگه من خیلی میدونم.دوست داشتم یه روز اتفاقی ببینمش تو ذهنم تضور میکردم که اتفاقی دیدمش!و اون با من خوب برخورد میکنه.

فک کنم 3 ماه بعد اینا بود زد رو صفحه اش (این ریلیشن شیپ!).

تو امتحانا این اتفاقات برام افتاد و چقد رو من تاثیر بدی گذاشت!و امتحانامو بد دادم و مشروط شدم!بعدم واسه فراموش کردنش با سالاد () دوس شدم که چقد توهین میکرد مرتیکه روستایی عوضی !!!

همیشه فک میکردم اگه  یه دفه اتفاقی ببینمش چی میشه؟!بعد با خودم میگفتم محاله!تهران به این بزرگی !این همه آدم!مگه میشه!

بعد از یه سالم با اینکه کمتر از یه ماه دوست بودیم .ولی همش تو ذهنم میومد.

خولاصه اینکه امروز کتابخونه مرکزی بودم.داشتم میومدم جای کتابا که.... دیدمش !باور نمیشد! فک کردم خیاله .اصن هنگ کردم !اونم ماتش برده بود !اونم هیچی نگفت!

چه تصادفی!!!!!

بعد یهو انگار تازه دوزاریم افتاد این واقعیه . بی اراده گفتم سلام!

اون یه جوری بدی جواب داد که انگار نمیخواد با من حرف بزنه منم حرفی نزدم و در حالی که از هیجان دستم میلرزید کیفمو برداشتم از کمدم .اون داشت هنوز تو کمدشو نگاه میکرد یه دختر مانتو مشکی و کیف صورتی هم کنارش بود!صورتشو ندیدم .گفتم خداحافظ!(میدونم خیلی دیونه ام! چرا اصن حرف زدم!)انمیدونم جواب داد یا نه!

!اگه 5 دقیقه دیرتر اومده بودم از کتابخونه بیرون یا 5 دقیقه زودتر!اصن نمیدیدمش!کار خدا!من باید این آدمو درست یه سال بعد ببینم!

ولی دیدن خوبی نبود.یاده حماقت خودم افتادم و رفتار اون!با خودم گفتم کاش نمیدیدمش چقد ذوست داشتم ببینمش !ولی چه دیدنه بدی!منو نمیخواست ببینه؟!به نظر من از قبلتر داشتم از پله پایین میومدم دید منو. و وقتی اومدم جلو زل زد!اگه دوس دختر داشتو نمیخواس با من رو به رو بشه میرفت پشت یه جا قایم میشد.نه این که خیره بشه!لابد ترسیده اگه حرف بزنه با من دوس دخترش میاد میگه این کیه؟!شایدم از من بدش میاد دیگه!

دوست داشتم دوست دخترشو ببینم !دوست داشتم فک کنم من خیلی زیباترم.دوست داشتم فک کنم به زودی از هم جدا میشن!دوست داشتم فک کنم اون هنوزم از من خوشش میاد!دوست داشتم میومد جلو با من حرف میزد !میگفت که چرا اینطوری شد!!و من اشتباه میکردم در موردش.و اون آدم خیلی خوب بود!و تو دنیا صلح بود!کلاغ ها خوش صدا بودن!و من میرفتم فضا!و دیگه هیشکی دغدغه اش نون شبش نبود! من گوشیم آیفون بود!و همه با هم دوس بودن و خوشحال! و زمین میشد گل و بلبل !:))))))))

ولی افسوس...

امشب به این باور رسیدم که چیزایی که فک میکنیم واقعن بوجود میاد .حتمن یه نیرویی بوجود میاد که اون چیزو به سمت ما میکشونه!

همیشه این سوال برای من هست که آیا میارزید این دوستی به این هم مشکلاتی که بعدش برام بوجود اومد؟؟!

بعد به این باور میرسم که همه اینا میتونه تجربه باشه. که قدر چیزایی که الان دارمو بیشتر بدونم.

پ.ن:بعضیا چی با خودشون فکر کردن؟!!!!