روزهـــــــــــــــای بلوطی ♥

خاطره-چرندنامه-خزعبلات ذهن مالاخولیایی و.........

 
افطاری و همایش و کتابو آیفون دیگه چی میخوای؟!!!لعنتی!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
 

اِمرو گفتم پاشم بیام ی عکس از سفره افطارمون بذارم.

جاتون خالی نبودین افطاری بزنیم به بدن عزیزانم

 

 

پ.ن:یه کتاب خوندم اسمش (نامه به کودکی که زاده نشد-ترجمه یغما گلرویی)نمیدونین چقد از این کتاب خوشم اومد, ی جاهایش که زار زار گریه میکردم دیگه بقیه میگفتن این خل شده !احساسات فمینیستیم همچین قلمبه شده بود.

پ.ن2:ی آهنگ جاده دو طرفه رو شنیدین؟خوب بابا !نزنین تو ذوقم.ریتمشو دوست دارم .

پ.ن3:با ی عاقای دکترِ رزیدنتی تو( اف.بی) چتیدم پیشنهاد داد برم همایش واسم خوبه.

.انقد که من مودب باش صحبت کردم تو عمرم  با کسی صحبت نکرده بودم!

هی من میگفتم آقای دکتر هی اون خرسند میشد همچین

تازه گفت(( گوشی iphone ام داره زنگ میخوره نتونستم دُرُس بنویسم «خانم دکتر»!)).

کجاس دیوار من سرمو بکوبم بش !

خدایا منو بکُش راحت شم

همچین ملتی داریم ما!!!

پ.ن4:چقد این اسمایلا جیگرن.

بعدا نوشت:سردرد گرفتم اینا چقد وُل میخورن.چن تاشونو پاک کردم


 
 
...
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٩
 

      از زندگیش راضی نبود.دنیا بش بد کرده بود.تنها همدمش تو تنهایی شعرهای دوبیتی بود.باباطاهر ،خیام و...  می خوندو گریه میکرد.

دختر اول بود.تا وقتی به زوره کتک، شوهرش دادن .خواهر برادرای کوچیکترشو جمع میکرد.وقتی خیلی بچه بود آبله گرفت . جای آبله روی صورتش برای همیشه موند چون پدرش پولشو حروم خرید ضماد نکرد.

شوهرش دم حوض، وقتی داشت کهنه ها رو میشست دیده بودش .با ننه اش اومدن خواستگاری .

گفت :نمیخوامش.

جوابش کتکای بابا بود.اینجوری بود که شوهر کرد.

شوهرش مرد بددهنی بود.مدام.... فحشش میداد...سیگار میکشید...ایراد میگرفت.آدمه بدی نبود ولی شاید اونم زیر بار این همه فقر و نداری و فرهنگ اینطوری شده بود،آخه میدونی وقتی بچه بود ننه اش از بابای معتادش طلاق گرفت .اونم تو کوچه ها بی پدر  بزرگ شد.اون موقع ها جنگ جهانی بود.!

سالها پشت هم میومدن .کم کم  نشونه های یه بیماری دیگه رو تو خودش دید .بچه اولشو که زائید فهمید سله استخوانی داره.

داروهاشو بگیر نگیر میخورد.دیگه انقد درد تو بدنش جمع شده بود که مسکن ها رو چن تا چن تا میخورد.

از یه طرف دیگه میگرنه لعنتی !سرش گیج و گیج ......

 دردشو نمیفهمیدن ،هیشکی نمیفهمید .با خودشون میگفتن داره بازی درمیاره،این زن هیچ چیش نیست...

 2 تا پسر داشت و یه دختر.عجیب بود که صادق نسبت به دختر بچه انقد مهربان بود.و دختر نسبت به اون....

تنها دلخوشیش یه عروسی بود ...تو عروسیا بود که میخندید، شاد بود یادش میرفت از خودش...میرقصید...میرقصید.

جمعه ها که میشد دسته دخترشو میگرف با هم میرفتن قبرستون که یاده رفتگان باشه که به خودش بگه آخر عاقبت هممون همین ...حالا هر طور که بودیم.

واای که چقد قبرستون واسه دختربچه ترسناک بود .

برگشتاش با هم یه بستنی میخوردن .دیگه دختربچه یادش میرفت از قبرها... از لا الله الا الله گفتنا...از آدمای مشکی پوش...از قبرای چال کنده.

 

+این پستم در مورد مادربزرگ عزیزم بود.که چه زندگیه سختی داشت.که رو دلم موند بش بگم:دوست دارم.

الان 6 سال فوت شده .دلم امروز واسه اش  بدجوری تنگ شده ناراحت

 

 

 


 
 
دعای سحر
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸
 

من این قسمت از دعای سحرو خیلی دوست دارم.با اون صدای معروفه ،کانال 3 میذارهنیشخندالان فهمیدین دیگهیول

اللّهمّ طهّر قلبی من النّفاق،

خدایا دلم را از دورویى‏

و عملی من الرّیا

کردارم را از ریا

 ولسانی من الکذب

و زبانم را از دروغ،

و عینی من الخیانة،

دیده‏ام را از خیانت پاک کن

فانّک تعلم خائنة الاعین و ما تخفی الصّدور

همانا تو از خیانت دیده‏ها و آنچه در سینه‏ها نهان است خبرداری

یا ربّ هذا مقام العائذ بک من النّار

پروردگارا،این است جایگاه پناهنده به تو از آتش

هذا مقام المستجیر بک من النّار...

،این است جایگاه پناه‏خواه از تو از آتش

هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَغِیثِ بِکَ مِنَ النَّارِ

،این است جایگاه دادخواه از تو از آتش

هَذَا مَقَامُ الْهَارِبِ إِلَیْکَ مِنَ النَّارِ

،این است جایگاه گریزان به سوى تو از آتش

 هَذَا مَقَامُ مَنْ یَبُوءُ لَکَ بِخَطِیئَتِهِ وَ یَعْتَرِفُ بِذَنْبِهِ وَ یَتُوبُ إِلَى رَبِّهِ

،این است‏ جایگاه کسى‏که از خطایش به تو بازگشته،و به گناهش اعتراف مى‏کند،و به سوى پروردگارش توبه مى‏نماید،

 

 


 
 
کینه شتری!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٧
 

چرا بعضیا کینه ی شتری دارند!

چن وقت پیش دوست دانشگاهیم  یه اس ,ساعت 1 ونیم شب واسم فرستاد.منم پای نت بودم تا گوشیمو چک کردم ساعت 3 شب بود.

دیگه حال نداشتم جوابشو بدم.ساعت 3!!!!!!!!!!فک کن!

دو سه روز بعد تو  اف.بی  مسیج گذاشته :چرا جوابمو ندادی بت اس دادم؟

منم واسه اینکه فان باشه و از دلش درآد ساعت 3 شب یه اس دادم.بعدم شروع کردم گلایه چرا جوابمو نمیدی ؟مسخره.

اونم  گفت جبران کاره تو.

تو کفم هنوز ,بعد این جریانم همچنان جوابمو نمیده...همین طور داره منو ادب میکنه ابروکینه شتری در این حد!

پ.ن1:بیشرفااا،بعضیا خیلی خوب مینویسن .منم میخوامگریه

پ.ن2:یه جریان انحرافی ایی دوستان اف.بی راه انداختن هی میان رو پیج من ،منو ضایع میکنن....جنبه ندارن دیگه!ا بی شوورا !امنیتمو باید بالا ببرمیولعینک

 

 

 

 

 


 
 
سلام کنم یا نکنم!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
 

        @ روزای اول دانشگاه !

نمیدونم ولی شاید سخت ترین و احمقانه تزین روزاس !واسه من که این طوری بود.

بلاخره خو کسیو نمیشناسی  و محیط جدید و جوگیری و...

با خودت میگی الان سوال کنم همه میفهمن ترم اولیم و کاش ترم 2 بودم .....

یا اینکه من الان ترم بوقیم !چقد ضایع!

و اصلا ننگی میشه واست ترم یکی بودن.

اگه دانشکده بزرگ باشه میشه با این موضوع کنار اومد چون خیلی چهره ها جدیدن  و...

ولی لعنتی تو دانشکده ما اگه آروغم بزنی تا اون پسره ی خدماتی دماغ عملی (جوکیه واسه خودش ,الان 2 سال دماغشو چسب میزنه کلا پافه دانشکده اسخنده)میفهمه آروغ زدی ......

ینی همه تو حلقه همیم البته دانشکده نسبت به اینکه فقط یه رشته که ما باشیم اونقدرم کوچیک نیست.

ولی مشکل بجه هان ینی روزی شونصد بار همو میبینم حالا مگه انترن باشه کمتر ببینیمشون.و الا الافن!تو کتابخونه تو حیاط ,در کمدت و...حتی ساندویچی سر انقلاب یا دره هر مغازه ایی در شعاع 20 کیلومتری....باید همه جا مراقب بود که الان یکیشونو نبینیعینککصااااااااااافطا!

 یادش بخیر چه ذوقی کردم بهمون گفتن باید روپوش بپوشیم... فک کردم خیلی دکترم......هار هار هار

یا اینکه کمد داریم واسه روپوشمون خیال باطلبازم هار هار هار

اون چن روز اول که رفته بودم دانشگاه وحشت کرده بودم به خواهرم گفتم:وای نمیدونی چقد پسرای کلاسمون زشتن اصلا نمیشه بهشون نیگاه کرد .

هر چند به مرور زمان دیگه بنظرم اونقدرام زشت نیستن. چه بسا حتی زیبا هم میبینمشونچشمکقهقهه

خلاصه یه گیری که همه دارن وقتی وارد دانشکده میشن (سلام کردنه )!مسئله ایی میشه واسه خودش........

اصلا نمیدونین تو کلاس ما چه بدبختی ایی بود سر این قضیه!

اینم ماله اون اوایل دانشکده اس که پسرا و دخترا میخوان باب صحبتو باز کنن و. بلاخره سوالات علمیشون بدون جواب نمونهخنده ,جزوه های ناقص (که اینم مبحثیه !)....زیادی گیر میدن رو سلام کردن .

این قضیه نهایتا 2 ترم طول میکشه...دیگه ترم 3 تفم به هم نمیندازنزبانچشمک

چون دخترا میبینن پسرای کلاس هنوز بچه تشریف دارن و ناامید میشن  ....و با دید بازتری دانشکده رو نیگاه میکنن ,بلاخره ترم بالایی ها که نمردن خنده

پسرا هم دیگه خسته میشن همش همین گروهو سر تمام کلاسا میبینن ,از چششون میافته دخترای کلاس و....و با دید بازتری دانشکده رو نیگاه میکنن بلاخره ترم بالایی ها و مخصوصـــــــــــــــــــا ترم پایینی ها که نمردن خنده

البته یه چن تایی هم اینجا در میرن و با هم دوس میشن که این دوستی نهایتن( دیگه ینی خیلی دوست بمونن) 3 ترمه .....البته روایت شده  استثتا  هم داریم.زبان

از اردو رفتنا و .......دیگه باید گذشت .که اونم تراژدیه دردناکی میشهگریه

شما دانشکده تون چطور بود؟جوووووووو دوستی و حسنه؟

پ.ن:چیزایی که نوشته ام یه بخشیش واقعا درسته و یه بخشه دیگه اش نه .به دیده طنز نگاه کنید چون محیط دانشکده میتونه جو علمی و پیشرفت هم باشهلبخند

 

 


 
 
تبعـــــــــــیض ،تبعیض نداریم اصـــــــــــــــــــــــلا!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٤
 

خواهرم سوگل یه جایی میره برای کارآموزی ،امروز ساعت 3 این حدودا ناراحت اومد.

میگم :چی شده ناراحتی؟

میگه:اون مرتیکه که اونجاس نمیذاره بیام،هیچ کاریم ندارم!ولی تا پایان ساعت اداری سخت گیری میکنه.هی هم بهم میگه شما دخترین کارتون دفتریه و... نمیذاره کار یاد بگیرم .

تموم امروزم ناراحت بود .واقعا چطور بعضیا انقد راحت میشینن پشت میز شکم گنده میکنن بعدم به خانوما که میرسن صداشونو میبرن بالا : که پاشین برین خونه داری کنین اصلا کی به شما گفته برین کار کنین ....وظیفه خانوما بچه داریه و خونه داریه.

وقتی هم خونه داری  ،خیلی راحت بهت میگن تو که از صبح تو خونه خوابیده بودی من کار میکردم و حرفای مشابه این! من پول درمیارم بشین سرجات حرفم نزن ! هر چقدم دوس داشته باشم با تو بدرفتاری میکنم!

چرا اصلا باید حقوق آقایون بیشتر باشه؟(همیشه نه ولی خیلی جاها اینطریه؟!)

حتی این حقه کمی هم که از ارث و... واسه خانوماس بعضی آقایون حق خودشون میدونن  و به خانوما نمیدن .دیدم که میگم !

اشکال اصلا کجاس؟شاید اشکال کار از مادرا هم باشه ؟

تو خیلی از خانواده ها هنوزم که هنوزه واسه پسراشون یه حساب جداگانه باز میکنن پول ،ماشین، خونه و....در اختیارشون میذارن.بعضی از همین مادرا هستن که پسرشونو بت میکنن.

همه اشکال هم از مادر نیس از جامعه و دین و فرهنگ .... هم میتونه باشه.

در نهایت اینکه بسوزو بساز دیگه!غیر از اینه!!!!!!!

پ.ن1:سال به سال داره این برنامه ماه عسل مزخرف تر میشه.اجرای احسان علیخانیو که اصلا اصلا دوست ندارم.....خیلی ناز داره و از خود متشکرهسبز

پ.ن2:دو سه روز پیش یه رمان دیگه خوندم به اسم(خاطرات یک گیشا)کتاب بدی نیست.زندگینامه واقعیه یه خانوم ژاپنیه  که وقتی بچه بوده پدرش اونو خواهرشو میفروشه .و اونم یک گیشا میشه و....پایانش برام عجیب بود کمتر حدس میزدم اینطوری تموم بشه و یه جاهایی از داستانم نمیتونم  خودمو قانع کنم که این تمامه حقیقت باشه!

 

 


 
 
با من دوس میشی .زوووووووووود بگو!کار دارم!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٩
 

 

من کلا خیلی اف.بی نمیرم ولی تازگیا جالب شده!

تابستون که شده .

هر دفعه میرم  .اگه چتم (آن )باشه یکی از این پسرایی که همین طوری اد کردم پامیشن میان چت کردن.

حرفاشونم همه  یکیه :

سلام.

جطوری؟

ترم چندی؟

زیاد نمیای فیس ،درسته؟

رشته تو دوس داری؟

بی اف داری؟

دوست دارم بیشتر با هم آشنا بشیم.نظرت چیه!

+آدم حس میکنه  بر حسب اتفاق فقط من تو چت باکسش (آن )بودم اونم حالا تیری به تاریکی یه پیشنهادی بده.شایدم همزمان داره به چن تا پیشنهاد میده.

+جوابشونم بد بدی خوب بدی با مسخره گی بدی یا ندی اصلا اهمیتی نداره اصلا شک دارم حرفامو بخونن!فقط  میخواد زودتر سوالشو بپرسه :دوس میشی یا نه!

+قبلنا ملت کلی مقدمه چینی میکردن یه چن وقتی می لایکیدنت ،کامنتی چیزی .الان سرعت بالا رفته دیگه نمیخوان انرژیشونو بیخود تلف کنن .از یه جهتی البته خوبه، زود میفهمی دنبال چیه .شایدم شیوه جاهلانه بعضی پسراس ،باهوشترا صبورانه تر عمل میکنن.البته هزاران دختر دیگه تو نشدی بعدی یا بعدی !

+بلاخره تابستونه با دست پر میخوان باشن .

پ.ن : چه فونته عشقی ...تازه یافتمش ...خیلی خوشگله

 

 


 
 
کیک جنگل سیاه (Black forest cake)
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٩
 

 

این یه کیکه آلمانیه مشهوره و جروه کیکای شکلاتیه و چون توش شکلات و میوه داره کلا طعم خیلی خوبی میده.

میدونین چرا بهش میگن جنگل سیاه؟

1. یه افسانه قدیمی هست که میگه: این کیک به این نام شناخته شد به این دلیل که یه خانمی یه لباس سنتی توی "جنگل سیاه" ( اسم یه منطقه است) پوشیده بود . این لباس دامنی سیاه داشت ( درست مثل خورده های شکلات روی بدنه کیک) بلوزی سفید ( مثل خامه روی کیک) و کلاهی که منگوله های قرمز داشت ( عین گیلاسهای روی کیک ) .

2.اسم یه منطقه تو آلمانه که خواستگاهش هست.

3.به دلیل شکلش که گیلاس و شکلات های روی اون که ظاهر جنگلو میده

ینی فک کنم واسه تهیه کیک 1 ساعت واسه پختش 2ساعت و واسه تزئینشم 2 ساعت حدودا وقت گذاشتم.(چون آماتور هستم طول میکشه یکم!)

خیلی خوشگل شد ولی یه ایرادی داشت این بود که تو دستور کبک توشته بود 1 قاشق عصاره وانیل منم ریختم .ولی شدیدا زیاد بود .

و پشیمون شدم اصلا عصاره وانیل استفاده کردم همون وانیل شکریا خوب بودن .ینی چون عصاره وانیل یه طعم کیکای بسته بندی میده دوست نداشتم.

طزرتهیه اشو میخواین بگم؟باشه باشهخنده

من با مربای آلبالو درست کردم ولی تو دستور سایتش باید کمپوت گیلاس باشه .

بعد اون 3لایه ایی درست کرده بود ولی من 4 لایه کیک درست کردم و اطرافشو شکلات رنده شده چسبوندم.از خود راضی

این ویدئو آموزشیشه

http://allrecipes.com/video/1436/black-forest-cake-i/detail.aspx?prop24=RD_VideoTipsTricks

این یکیم رسپی پختشه (وانیلو خیلی کم تر بزیزید در حد 2 یا 3 قطره)

http://allrecipes.com/recipe/black-forest-cake-i/

 

 

 


 
 
مازوخیسم !
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۸
 

ساعت دیره!

عادت بده من شده دیگه!که شبها بیدارمو صبحها هم از 10 زودتر اصلا نمیتونم بیدار بشم.

چن شب پیش داشتم در مورد قاتلهای سریالی مشهور دنیا تو ویکی پدیا میخوندم.

خیلی واسم جاالب بود که چقدر ماآدمها میتونیم ترسناک باشیم.

یکی از همین قاتلا با پوست مقتولاش آباژور و رومبلی و... میساخته.استرس

 

یکیشون اسمش تد باندی بود .قاتل حدود 35 زن !

اون از این قتل ها اصلا احساس گناه نمیکرده و خودش اینطور میگفته وقتی من اونا رو میکشم انگار من و قربانی یکی میشیم(یه حالت عرفانی)

و فک کن بعد اینکه میکشدشون بهشون تجاوز میکرده اونم بارها  و بارها تا اینکه جسده دیگه داغون میشده(کرم میزده حتما)

این قاتلایی که حوندم همشون خانواده های داغونی داشتن اکثرا الکلی بودن قاتل بودن یا ترک شده بودن و...کلا خانواده های بد!

اکثر این قاتلا بیماری روانی مثه ضد اجنماع یا سادیسم و... دارند.

((سادیسم عبارت است از علاقه به آزار دادن دیگران به صورت جسمی، روانی و جنسی، طوری که این آزار رساندن موجب لذت و آرامش فرد آزاررسان شود. این افراد از تحقیر و تمسخر و آزار روحی یا جسمی و جنسی افراد به خصوص در حضور دیگران لذت زیادی می‌برند و گاهی رفتارهای پرخاشگرانه یا جنایتکارانه از خود بروز می‌دهند.))

تعریف سادیسمو که میخونی با خودت میگی پس خیلیا این بیماریو دارند.حال میکنن از تحقیر دیگران !

یه رمان بود به اسم آبنبات چوبی که  4 یا 5 ماه پیش خوندم در مورد سادیسم  و داستانش واقعی بود .نویسنده اش روانشناسه و این کتابو از زبون یکی از مراجعینش نوشته.

تو این کتابم شخصیت اصلی داستان که یه خانم مطلقه اس که خیلی فقیرن و اصلا نمیتونه کار پیدا کنه به ناچار صیغه مردی میشه 1ساله در ازای پول.

ولی میفهمه این آقا سادیسم داره و ....(و ادامه ماجراها)

و کلی اذیت و آزار از مرده میبینه.

کلا من نویسنده شو خیلی دوس دارم چون واقعی مینویسه الکی دلتو خوش نمیکنه  و رئاله.برای همین خیلیا ممکنه از این نوع کتابا بدشون بیاد.

 من فکر میکنم یه پایان تلخ خیلی بیشتر تو ذهن  میمونه تا یه پایان شیرینی که زود فراموشش میکنی.

ئقتی داری یه رمانو میخونی انگار داری با اون شخصیتا زندگی میکنی .فراموش میکنی خودتو یه جورایی.

تا حالا شده خودتونو بذارین جای یه شخصیت داستان؟برای من که خیلی پیش اومده  مخصوصا رمانای تخیلی .

 فروید این تئوریو داده  که:

فردی که اثری هنری را می نویسد یا می سازد و همچنین شخصی که آن را می خواند، همه ی این پروسه ها فرایندی درمانی هستند .
(پروسه ی نوشتن و خواندن آثار ادبی یک فرایند درمان روانی است).
به عبارتی دیگر در نوشتن و خواندن و همچنین تماشای یک فیلم به دنبال آمال و آرزوهایی هستیم که به آن ها دست نیافته ایم. این فرایند را فروید مرحله ی اجرای
  آرزوها (wish fulfillment) نام گذاری می کند.

پ.ن:فردا میخوام کیک جنگل سیاه درست کنم عسکشم میذارم زبانکلا میخولم تو وبلاگم عکسم استفاده کنم.

پ.ن2:ماه رمضون قلبمن واقعا این ماهو دوست دارم هر چند این سالهای آخری کم رنگ تر شده ...

 

 

 

 


 
 
مامان معلم دینی و دخترش!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۳
 

امروز با دوسنم مریم و مامانش رفتیم بازار .

سالها بود این دوستمو ندیده بودم شاید 7 سالی میشد .مامانش معلم زاهنمایی قرآن و دینیمون بود.

از اونجایی که با خواهرم سوگل 1ساله درسی فرق داشتم معلمامون تو راهنمایی مشترک بودن.همیشه هم سوگل درسش بهتر بود و این حسو داشتم که منو با اون مقایسه میکنن.و حتی میگفتن بهم خواهرت که درسش خیلی خوبه تو چرا اینجوری هستی،در این حدگریه

منم درسم بد نبود ولی تو درسی مثه ریاضی اصلا خوب نبودم به اندازه سوگل.

این معلم قرآن و دینیمونم حتی سوگلو خیلی خوب و بهتر میدونس و حتی یادمه یه نمایشگاه مذهبی واسه مدرسمون راه افتاده بود و منو سوگل نقاشی کشیده بودیم و نقاشی من خیلی عالی شده بود(چون خواهر بزرگم کمکم کرد سیاه قلمو و... )

ولی در کمال ناباوری نقاشی منو اصلا تو نمایشگاهشون نذاشت بذارن.و بردمش خونه!

در کل این تو تمام سال های تحصیلیم منعکس شده بود که یه عده معلم بیشعور منو مقایسه بکنن با خواهرم.

حالا کجا بودیم؟

آها !به این دوستمم که بعده سالها زنگ زدم بازم مامانش میگه سوگل چطوره؟خنثی

امروز که مادر و دخترو دیدم با سوگل.مامانه خیلی تغییر کرده بود اون موقع ها چادری بود و اینا

الان مانتویی بود تازه تره ایی هم پیداهیپنوتیزماستغفر و....

مریمم به شدت قد کشیده بود یه چیزی حدود 175 .من اصلا به چش نمیومدم انقد قدش بلند شده بود.

کلی این مریم اذیت کرد پاساژ رضا رو 10 دفه دیدیم رفتیم این ور اون ور اصلا و ابدا چیزی نخرید.

فک کنم یکم از منو سوگل خجالت کشیده بود یا نمیخواست بره پرو کنه .الله و اعلم.

اون دوتا که چیزی نخریدن ولی من یه کیف دستی سفید چهارخونه اسپرت-زنونه تقریبا گرفتم .

دلم یه مانتو سنتی خوشگلم میخواد .با یه رنگ باحال.

البته خیلی اونجا بود ولی اینا چیزی نمیخریدن منم دیگه نمیتونستم ناراحت

من  آخر نفهمیدم از قیمت ها ناراضین زیادی گرون بود یا ارزون ،آخه هیچی نخریدن.

وضعیتی بود ....!!!!!!!!تو آفتاب و گرما!!!!!!!!!!!!!

پ.ن:هنوز مامانم نیومد دلم تنگ شده قلب

 

 

 

 

 

 


 
 
امتحان رانندگی!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۱
 

بلاخره گواهینامه مو دیروز گرفنم.هوراتشویق

وای خیلی خوشجالم راحت شدم .انقد وقفه افتاده بود این بین (یه چیزی حدوده 1 سال ونیم)

صبح باید قبله 7 آموزشگاه میبودیم منم گوشیمو گذاشتم و خوابیدم داشتم خوابه گلو بلبل میدیدم که تو خواب حس کردم یه چیزی رو دستمه داره بال میزنه.

دیدم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه .یه سوسک بالداره گنده قهوه ایی زشتو بیریخت داره رو تخت ام ول میخوره.

منم پریدم چراغو زدم خواهرمو (سوگل)بیدار کردن که پاشو تو اتاق سوسکه.

اونم میگه واسه چی منو بیدار کردی .

احتمالا میخواسته با سوسکه تو اتاق تنهاش بذارم که فردا پدرمو درآرهخنده

دیگه به هر شکلی بود کشتیمش.(ینی اون کشتنیشخند)

صبح به این ترتیب گذشت و من ساعت 6 و ربع از خونه رفتم بیرون پیاده تا رسیدم به آموزشگاه رانندگی.گف 8 و نیم محل امتحان باش.الانم برین بیرون دیگه.

منم دیگه حوصله نداشتم برم خونه رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم 1 ساعت خمیازه.تنها جایی که کسی فک نمیکنه الان علافی (الاف یا علاف!)

خلاصه افسر اومدو 4تا دختر نشستیم تو ماشین .

اولی:

اولی که نشست تو ماشین افسره شروع کرد سوال تئوری پرسیدنتعجبدختره اصلا نمیدونس چی بگه بعد گف یه 2 فرمون بزن (خوب زد )بعد هنو دو فرمون تموم نشده بود گف با این ماشین دوبل بزن.

اونم نفهمید اصلا این چی گف رد کرد .افسره هم عصبانی گف من که گفتم با این دوبل بزن اونم گف من نفهمیدم  خو!دنده عقب گرفت با ماشین دوبل زد (دوبلشم خوب بود)

افسر گف :پیاده شو.

دختره هم با شوقو ذوق اومد جلو :قبول شدم دیگه؟

افسره هم قشنگ رید بهش ،گف:نـــــــــــــــــــــه.

قیافه ما 3 تا اون پشتاسترساسترساسترس

دومی:

سوار ماشین شد استارتو که زد ماشین خاموش کرد . دوباره روشن کرد زد رو دنده 1،یهو باز دوباره خاموش کرد.(دیگه دختره عصبی شده بود یه وضعی)بعد زیر لب میگه :لااله الاالله(خیلی جالب بود با اون تریپ اینو گفقهقهه)

بعد رو دنده روشن کرد که ماشین همچین جهید.بعد رو کرده به افسر میگه :چرا اینجوری میشه.سابقه نداشته اصلاخنده

خلاصه بلاخره روشن شد و رفت یه دوبل زد .(دوبلش خوبو تمییز دراومد)

اینم رد شد.

قیافه ما دو تا اون پشتابلهابله(داشتیم دیوون میشدیم)

سومی:

دیگه این یکیو هر چی فک میکنم چرا رد کرد اصلا نمیفهمم .دوبلش که خوب بود دو فرمونشم بد نبود .نمیگم عالی بود ولی خوب بود دیگه!آها یادم اومد !اومد پارک کرد جلو درخونه بود .پارکشو که زد گف جای خونه اس نباید پارک کرد.افسره هم گف:حالا که پارک کردی میگی فایده نداره.

اینم رد شد.

قیافه من اون پشتگریه(داشتم خودزنی میکردم گفتم منم 100 درصد رد میشم در دل فحشها نثارش کردم.

چهارمی:

نشستمو کمربندو بندو بساطم استاد  کردیم.رووووشن کردم.از دوبل بیام بیرون یکم همچین زیاد اومدم وسط خیابون (احساس کردم افسره گف:آه (ینی چقد اینا خنگن))

یکم جلو ترهم فرعی به اصلی ایست کردم .تو کوچه بعدی گف :با این ال 90 پارک بزن.

گفتم :جلو پارکینگه.

گف: عیب نداره بزن.

یکم زمینش شیب دار بود داشتم فرمون دومو میزدم حس کردم کلاجو افسره گرفته یکمی .(نشنوین نیشخند)

بعد گف پیاده شو .گفتم قبولم؟

گف :آرهعینک

ینی من اینقد هنگیده بودم منو قبول کرد که خوددرگیری پیدا کرده بودم با قفله دره ماشینخندهحسه آخیشو داشتماوه

پ.ن1:یکی از کارکنان دانشکده که خیلی هم ما باهاش سروکار داشتیم دیروز فوت کرد خیلی از این خبر شوکه شدم اصلا باورم نمیشه.تو تصادف.الان دیگه دانشکده رو هواس!

پ.ن2:از لوازم قنادی خامه شیرین(ار این منجمدا)  گرفتم واسه تزئین کیک خیلی راضی بودم.تو کیک پزی مهارت پیدا کردم ولی خیلی ریختو پاش دارهاز خود راضی

پ.ن3مامان چن روزیه رفته مسافرت .منو سوگل داریم همش کار میکنیم.میترا هم از راه میاد کمک میکنه ولی این شیرین(خواهر دیگه ام -دومی)اصلا نه کمک میکنه نه با ماها صحبت میکنه.پنجشنبه ها و جمعه ها هم که با دوستان گردشو تفریح میره .واسه خودش خرید میکنه نمیگه چی کار میکنه فقط با دوستاش صحبت میکنه اصلا ما رو قاطی آدم نمیدونه . تو اتاقشه .قیافه میگیره همیشه بداخلاقه !نمیدونم خسته نمیشه؟!لابد نمیشه!کلا تو فازه دیگه اس بچه ام!

احتمالا زندگیش بر پایه این جمله اس که میگه:از زندگی لذت ببر مگه چن بار بدنیا میایم مگه!

 

 

 

 

 

 

 


 
 
هاراگیری
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٧
 

 

چرا هر چن وقت یه بار من اینطوری میشم؟

احساس خفگی یه بغضه شدید و سرم که بدجوری داغ میشه.

انوقت دوست دارم خودمو از بالکن اتاقم پرت کنم پایین.

دستامو از پشت به نرده های بالکن میگیرم .

پایینو نگاه!چه ترسناک.از بلندی بدم میاد .از پل هوایی هم متنفرم .

خبری نیست کارگران مشغول کارند.دو تا عابر رد شدن .

اگه دستمو آزاد کنم تموم میشه دغدقه های احمقانه ی من.

((چرا بدبختم!چرا تو این خونه حبس شدم!چقد بی زبونم!چرا من اینطوری ام!امروز صورتم جوش زده!چقد چاق شدم!!!!!!!!))

ششششششششششترررررررررررق

افتادم .سرم محکم به کف حیاط میخوره .جمجمه ام میشکنه.

خون قرمزه قرمزه چشام ولی بازه بازه.

یکی جیغ میکشه.

من مردم.

یه چن روزی ناراحتی یه چن روزی گریه بعدم فراموش میشم.

بعدش چی میشه؟؟؟؟؟؟

میرم جهنم؟

خدا میپرسه چرا نمازتو نخوندی؟دروغگو که نبودم خودت که دیدی خدا.

کاره بدم نکردم.کردم؟نمیدونم !

شاید اصلا موفعیتش نبوده اگه بود بد بودم .

دینم چیه؟همونی که بدنیا اومدم بود ...خدایا بپذیر ...لابد اگه کافر بدنیا میومدمم کافر بودم .نه لااقل اون میدونه کافره.

پ.ن:هاراگیری آداب خودکشی سامورایی های ژاپنیه.راه مرگ شرافتمندانه که به بازنده ها در جنگ داده می‌شود.و یه نوع اعتراض هم میتونه باشه و فرد میخواد درستی و پاکی خودشو و ناحقی فرد حاکم بر اونو نشون بده!یول

پ.ن:جدی نگیر ولی واقعا بعضی روزا هووس میکنم خودمو پرت کنم چشمک

پ.ن2:گروه تجربی بیشترین شرکت کننده کنکور .احتمال قبولی این گروه 30 درصد!!!بخیر گذشت ...کنکور(یخخخخخخخخخخسبز)

پ.ن3:دارم 504 رو میخونم درس 4 هستم .4 روزه شروع کردم.ینی 46 روزه تمومه؟هر روز یه درسخیال باطل

 


 
 
بزن به هدف !
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤
 

من واسه آینده ام هیچ برنامه ایی ندارم؟

امروز فک کردم چقد زندگی من داره پوچ میشه چه بی هدف ...

ولی نه! من واسه آینده ام برنامه دارم کلی کاره که دوس دارم انجام بدم جو نگیرم ولی این کارا رو باید انجام بدم میخوام که بشه.که زندگیم معنا پیدا کنه.

میخوام برنامه هایی که واسه بلند مدت و کوتاه مدت دارمو بنویسم بعد ببینم به چن تاشون میرسم .انوقت میام جلوشون یه تیک میزنم.

برنامه بلند مدتم:::::::::::

این برنامه من تو 10 سال آینده اس :

1.فارغ التحصیلی با معدل 16 یا این حدودا(سعی خودمو بکنم !)

2.گرفتن تخصص تو دانشگاه خودمون یا یه دانشگاه خارجی(من الان بورس گرفتم خخخخ) (هنوز علاقمو پیدا نکردم که تو چه رشته ایی ولی میفهمم)

3.کار تو کلینیک (واسه خودم نه خری کاری واسه بقیه)

4.ماشین شاسی یلنده مشکی(چون 10 سال دیگه اس معلوم نیس چه ماشینی مده اون موقع اس...هاهاها ...ولی یه چیزه خ ف ن و باحاله)

4.یه آپارتمان کوچیک و مدرن تو یه برج.

5.یه سگ ملوس (اسمشم فسقلیه)

6.مربی شنا شدم.

7.وبلاگمو 10 ساله دارم و توش هنوزم مینویسم.گه گداری...

8.سرپرستی یه بچه.

^.در مورد ازدواج و... نمیتونم اصلا نظر بدم چون دست من نیست سرنوشته دیگه !ولی فک نکنم ازدواجی در کار باشه(خیلی شیکو مجلسی با این قضیه کنار اومدم)

اما واسه آخر ترم دیگه ام برنامه هام چیه ینی 6 ماه آینده:

1.معدل 16 یا 17.

2.ماشینو استاد کردم دیگه :دی

3.کلاس شنامو هنوز ادامه میدم.

4.رضایت از زندگیم عالیه عالیه.

5.زبان 504 حفظ کردم.

6.درسهای ترم بعدو بهداشت و تغذیه دام و... خوندم تابستون.

7.درسهای علوم پایه هم دوره کردم (اینم تو تابستون)

این برنامه های منه خدا کنه عملیش کنم .آخه میدونی من چن سال پیشم واسه خودم یه برنامه ریخته بودم و الان که دوباره رفتمو نگاه کردم دیدم به 100 درصدش که نرسیدم ولی به 70 درصدش تقریبا رسیدم.

یا حداقل نزدیک شدم.

این که هی بشینم و واسه خودم غصه بخورم چه فایده داره ؟میگن هر شکستی مقدمه ی یه پیروزی میتونه باشه.

خوده من یادمه دبیرستان که بودم هندسه 8 شدم اصلا یه وضعیتی بود یا سال اولی که کنکور دادم یه رتبه ی واقعا نجومی آوردم.

تلاش میکردم ولی بی نتیجه بود چون بلد نیودم برنامه ریزی کنم چون وضعیت روحی بدی داشتم چون تو رویا بودم.

واقعا برنامه ریزی کردن چیز خیلی مفیدیه میتونی اولویتتایی که داریو ببینی بفهمی هر روزت قراره چه کاری انجام بشه و ...که روزت پوچ نبوده!

ولی خوب یه اشکالاتیم داره مثلا همش تو استرسی که وااااااای امروز فلان کارمو انجام ندادم و قطعا این اخلاقتو سگ میکنه .بنابراین ورزش کردن میتونه خیلی خیلی مفید باشه که بتونی این انرزی های منفیو دور کنی.ینی واسه من که این طور بود این که تک بعدی نباشی و خودتو عشقه دیگه...

همین.

 

 

 

 


 
 
برای تو پدر
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢
 

یادته بابا تولدتو؟

یادته میترا واسه ات کیک پخت.

یادته خونه رو تمییز کردیم.

یادته لباس مهمونی پوشیدیم.

یادته  یه برگه آچار و تا زدم روش ماکارونی و عدس چسبوندم برات کارت پستال درس کردم یادته خوندیش؟ ولی من دوس نداشتم بلند بلند بخونی.

یادته اصلا؟دست خودمه اون کارت واسه تو که بی اهمیت بود.

یادته تو مثه پادشاه ها رو مبل میشستی ما باید میومدیم دونه دونه روتو میبوسیدیم.

یادته بداخلاقیاتو؟

یادته چیزایی که واست خریدیمو هیچ کدومو استفاده نمیکردی؟

بابا چرا باید بهت بگم باباجوون؟

چرا  به مامان نمیگم مامان جون؟

جرا همیشه ایراد میگرفتی ؟چرا دوسم نداشتی؟چرا حتی یه دفعه هم منو بقل نکردی ؟چرا من میدونم دوسم نداری؟

چرا انقد سرد شدم با تو ؟چرا انقد اذیتمون کردی؟

چرا هفته ها و هفته ها با ما قهری بدون دلیل؟همیشه تو اتاقتی؟چرا وقتی نیستی ما خوشحالتریم؟

کاش دوسم داشتی کاش دوست داشتم انقدر که حس کنم واقعا پدرمی نه این که یه غریبه باشی.

خودت که همیشه میگی:فک کن بابا نداری .

!feeling : افسوسAlas


 
 
خاطراته قدیمی
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢
 

امروز صب داشتم دفترهای خاطرات قدیمیمو نگاه میکردم.

از سال 81 خاطره نوشته ام چن ساله ام بود؟ 10 سال....

اولین خاطره ام مثه یه گزارش بود مصمونش این بود:

من به مامان کمک کردم ,این خواهرم داره فلان کارو میکنه اون یکی فلان ...

هوا چقد گرمه و من شربت آلبالو درس میکنم.

خوبه بدونی تو 10 سالگی به چی فکر میکردی...

بعد خاطره های 2 سال کنکور دادنمو خوندم که هر روز تکرار کردم خدایا کمکم کن دانشگاه تهران پزشکی بخونم.

چقد آرزو چقد توکل .

چقدر من ناشکرم از خودم بدم میاد . مگه همینو نمیخواستی ؟

فک کردم چقد تغییر کردم دنیام چقدر پاک بود . آدم ها اینجوری نبودن.

من بودمو آرزوهام......

چقد تو اون دفترها نوشته ام که از فلان رفتار فلانی بدم اومده و الان دارم همون کارو انجام میدم .

نه توکلی نه سجده ایی..... ,ادای آدمای باکلاسو میخوام دربیارم؟!!!!!!!!

چقد عادی شده واسم همه چیز !

چقد از بابا بدم میومد چقد گذاشتو رفت .

چه روزهای بدی.

چه روزای بدی.

feeling :بازنده

 

 

 


 
 
 
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱
 

من واسه تابسون برنامه ریزی میخوام بکنم ......نخند عوضی ......مشروط شدم آدم شدم..دیگه.

ببین اول اینکه تکلیفمو نمیدونم پرورش ماهی میدن بهمون یا نه  2راه داریم پس:

اگه ندن خوبه چون 3 تا درس اختصاصی واسمون گذاشتن .هر کدوم 4 واحدی یکی هم 5 واحدی که میشه 13 تا یه تربیت بدنی هم دارم میشه 14 تا.

حالا اگه بدن من باید یکی از درسهای اختصاصیمو حذف کنم 4 واحدی .تغذیه دام که نه فیزیو هم 5 واحدی نه میمونه بهداشت که خیلی هم سخته اینو میتونم برندارم اگه برندارم .

میشه جاش یه پرورش ماهی بردارم با یه درس عمومی تمره بده.

خدا کنه ندن این ترم بابا عملیات نمیشه رفت که کلا از تو امتحان حذفش کنن.

الان من نمیدونم بهداشت و پرورش دام پیشنیاز کدوم درساس!

 

لعنتی ،چقد عقب افتادم باید تازه تو تابستون درسهای بافت آناتومی و فیزیو بیوشیمیو بخونم.

تازه دوس دارم ختما ختما کلاس شنامو برم .ینی اگه نرم هیچیگریه

رانندگیه لعنتیه مردهشور برده هم مونده اگه نرم این هم کلاس رفتم باطل میشه .

این یکی خیلی ضروریه .

ماه رمضونم نزدیکه دیگه هیچ جا نمیشه رفت.

زودتر باید کارمو راستو ریس کنم.

پ.ن:اس دادم به دوستم داری درس میخونی واسه علوم پایه میگه آره یکم ......ینی حرصمو درآورده کلافه

خدایا نمیخوام تنبل باشم دیگهگریهگریه

 


 
 
من جعفرم !
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱
 

دیشب ساعت 12 یکی بهم زنگ زد.

فردا صبحم باز زنگ زد.

گفتم با خودم شاید یکی از دوستام باشه .من شماره شو سیو نکردم.

واسه اش اس دادم :؟؟؟؟!

جواب داد:شما؟

میگم:تو یه من زنگیدی من بگم کیم ,اسکلیول

میگه :کی؟

میگم:اکی ,فک کردم دوستمی.

میگه :امیرم؟

قیافه منابله,این کدوم خریه دیگه.

میگم:اشتباه شده پ! من جعفرم.

هاهاها ...حال کردمقهقههدیگه خفه شد .الان انتظار داشت من بگم پرینازی ،شراره ایی چیزیخنده