روزهـــــــــــــــای بلوطی ♥

خاطره-چرندنامه-خزعبلات ذهن مالاخولیایی و.........

 
دوست....؟!!!
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
 

سلام

میگن نباید گناهو گفت...میگن این خودشم گناه هست؟!

ولی آیا شما منو میشناسید؟نه.و هرگز هم نخواهید شناخت.

آیا نباید مشکل گفته بشه؟واقعن به راهنماییتون نیاز دارم.کمکم کنید.

گفته بودم که از خرداد دوستام عوض شدن.شدن ندا و نازنین 

نازنین دختر فوق العاده زیبای کلاسمونه .البته اون اوایل که اومدیم دانشگاه دختر معمولی با چشمای جذاب بود ولی کم کمک روند تبدیل شدن به یه دافو داشت.

ندا دوست همیشگی نازنین که در همه حال با اون بود و دستای نازنین و ندا در همه حال در دست هم بود.

خرداد بود که کم کم این دو تا به من علاقه نشون دادن و هی میگفتن بیا تو حیاط با ما بشین و... با ما حرف بزن.

اوایل حرف زدنشون شوکم کرد!این که خیلی بی پرده بودن و تو حرف زدن همه چیزو به اعضای بدن ! ربط میدادن.

ولی بعد با خودم گفتم نه .خیلی هم باحالن!

دوستای قبلیم مدام به من میگفتن با اینا نگرد اینا حرفای بدی پشتشونه !ولی وقتی میگفتم چی؟بهم نمیگفتن !(شاید میترسیدن برم به خودشون بگم!)و در نهایت من حتی به خودشونم اینو گفتم و اونا انکار کردن و گفتن بچه ها زر میزنن!

خولاصه کم کم من از اکیپ قبلیم جدا شدم و با نازنین و ندا بیشتر بودم.

این که با یه دختره فوق العاده زیبا باشی ممکنه یکم ناراحتت کنه این که تمام توجهات ماله اونه .اینکه از ریزو درشت دانشکده به نازنین سلام میدادن.اینکه پاشو از دانشکده بیرون میذاشت ماشینا واسه اش بوق میزنن که بیا سوار شو!یا دنبالش میفتن که شمارتو بده!

و اینکه اون نیم ساعت و بیشتر وقتشو ما رو میکاشت تا بره موهاشو که حالت شینیون خاصی داشت مرتب بکنه یا اینکه فر مژه شو روزی ده بار بزنه به مژه هاش ...یا خط لبشو هی تجدید کنه!

اوایل اصلن از خودشون چیزی بروز نمیدادن و منو محرم نمیدونستن ولی به تدریج یه چیزایی به من گفتن.

اینکه نازنین با یکی از پسرای دانشکده دوست بوده و پسره باهاش دعوا کرده و کتکش زده!و همین و بس ...

یکی دیگه از حرفا اون اوایلی که دانشکده اومده بودیم یکی از پسرای کلاس میخواست دوست بشه با نازنین .ولی پسرای دیگه کلاس ظاهرن گفته بودن این دختر خوبی نیست با این دوست نشو!و اونم باهاشون دعوا کرده بود.و اون پسره هم اومده بوده بهش گفته من این حرفو زدم چون فلانی در حد تو نیست و.... این حرفا.

ندا ظاهر عجیبی داره از روز اولی که دیدمش گفتم با خودم را این این شکلیه؟!چشای کشیده و گنده با مژه های خیلی خیلی بلند که زیاد تناسب با سایر صورتش نداره و حالت عجیبی یه اون میده .و بعضی قسمت های بدنش هم به شدت تو چشه (که نباید باشه و مدام بهش تیکه مینداختن!)

برام عجیب بود چرا خوب لباس جور بهتر نمیپوشه که انقد تیکه نندازن بهش!ولی میگفت کاری نمیتونه بکنه و هر چی میپوشه همین طوره!

تونم با یکی از سال بالایی  های دانشگاه دوست شده بود و به هم خورده بود میگفت پسره خخخخخخخیلی پسره خوبی یوده .و حتی به من دست نمیزده و حتی الانم که الانه حرفشو میزنه و دوسش داره.

ماه ها پشت هم اومدن منم داشتم مدل اونا حرف میزدم .منم شبیه اونا شدم .به ظاهرم بیشتر اهمیت دادم .من دوسشون داشتم و فکر میکردم دوستای خوبی پیدا کردم.خوشحال بودم .

نازنین معمولن دوست پسراشو بعد از اون پسره که تو دانشکده بود از دانشگاه انتخاب نمیکرد یا از وی چت یا از پسرایی که تو خیابون شماره میدادن یا از تو ماشین ...!

من همیشه میگفتم تو دوستی محدودیت دارم و دوستم ندارم از اون جلوتر برم . و خوب یادمه دو تاشون به من میگفتن ما هم همینطوریم .و من چقد احمق بودم که فکر میکردم دوستایی دارم با عقاید یه جور.

آبان ماه نازنین با یه پسر 29 ساله به اسم کیارش دوست شد. قیافه اش تو هم اونایی که قبلن باهاشون دوست شده بود از نظر من بهتر بود و من همیشه میگفتم این خوبه .ولی یه اخلاقای زورگویانه ظاهرن داشت!

 قرار دومشون بود که میخواست بره.ما هی میخندیدیم با ندا میگفتیم الان میبرت تو بیابون ولت میکنه و... فلان و بهمان.

اونم میگفت بچه ها انقد به من استرس وارد نکنید. و انگار میترسید.


 
 
ای بابا
نویسنده : شاه بلوط - ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸
 

سلام

دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود.

اینکه بیای هر از چن گاهی ی چیزی از خودت بنویسی .

یکم به زندگیت فک کنی!

احساس پیری میکنم این یه سالی که گذشت انگار ی سال نبود صد سال بود.برای من خیلی چیزا داشت ...پر از تجربه های تلخ...ولی همین که تجربه این شکستا باعث میشه محکم تر قدم برداری خودش گنجه این که حس کنی واقعن دنبال چی هستی!(چه کلیشه ای!!)

تازگیا به کاربرد تقویم تو زندگیم پی بردم .میفهمی داره روزا به سرعت میگذره...چقد هفته ها سریع پشت هم میان و میرن.

حداقل چن خطی توش مینویسی امروزم پوچ نبود.

یه خبر خیلی خوب اینکه از مشروطی دراومدم و خبر بدش اینه که چون امیدی به پاس کردن 70 واحد نداشتم علوم پایه نخوندم ولی چون همه درسام پاس شد .شدم 70 واحد موندم تو گل!رد شدم !!البته تو این امتحان عجایبی پاس شدن!!و بچه درس خونا پاس نشدن(کلن میگن زیاد ربطی به خوندن نداره ی عده رو میندازن!!باور کنین!!مورد داشتیم معدل الف کلاس افتاد!!ته جدولی معدل قبول شد)

یه مورد دیگه که داشتم از دفتر رئیس دانشکده اسکل زنگ زد پاشو بیا دفتر!پاشدم رفتم دیدم مرتیکه خرسی میگه :تو روند معدلت سیر نزولی داره و این حرفا....آخرشم گف وضعیت پوششت مناسب نیست!!

واقعن خاک بر سر همچین الاغی که خودشو در این خد پایین آورده که تذکر پوشش بده!

بعدم آخرش گف به خانم××× (دوستای جدیدم)سلام برسون!!

ظاهرن اینکه من با این دوتا دوست شدم رو نظرش در مورد منم تاثیر گذاشته !چون به اون دو تا هم از ترم 2 تذکر داده بوده البته با لحن خیلی بدتر!که چرا لباس پیکنیک میپوشی میای و ار این حرفا!!!

خولاصه که اینطوراس!حالا ما رو ببین بچه های هنرو ببین! با چه تیپی میان سر کلاس!شال و ....هههههههههیییییییییی

دیر شد باید برم بخوابم!

میخوام سخت تلاش کنم معدلم بیاد بالا!دعا کن بهتر بشه وضعم.

پ.ن:داشتم مطلب آخریمو میخوندم فک کردم چقد بچه و اجمق بودم!آدم تو شرایطی که تحت فشار روحیه واقعن نمیتونه درست حسابی فک کنه یهو یه چیزای مسخره واست بزرگ میشه.مدام حس تنهایی میکنی !خوب میدونی خوب نیس اینکه اجتیاج به ی نفر پیدا کنی !دوست داشته باشی یکی دوست داشته باشه.خودت غذاب میکشی!!

این که مدام منتظر زنگش بشی .همه لحظه هات خلاصه بشه به اون آدم !

دیگه میترسم از آشنا شدن از آدم ها !بذار فقط بازی باشه!

آهنگ امشب:

 http://dl.vmusic.ir/Chillout/Schiller%20-%20Solaris%20%5Bwww.vmusic.ir%5D.zip